باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

شهر توپها

دیروز رفته بودیم خرید تو فروشگاه برات یه توپ خریدم چون توپ قبلیت طبق معمول خیلی زود کم باد شد (بدلیل کیفیت بالای جنسهای کشور دوست و همسایه کمی اونورترمون چین ) و خیلی زود کوچیک و کوچیکتر شد و من انداختمش دور دیشب در حالیکه داشتی میخوابیدی : مامان توپ قبلیم چی شد من: کم باد شد و رفت تو شهر توپها شما : چطوری رفت من : شوتش کردم تو شهر توپها شما : حالا مامان داری راست میگی یا همینطوری میگی من : نه کم باد شد انداختمش دور دوست داری راستشو بهت بگم یا همون شهر توپها بهتره شما : همون شهر توپها بهتره پس این حرفتو پاک میکنم و با حالت پاک کردن تخته سیاه دستت رو بردی جلوی صورتت و خاطره دور انداختن توپتو پاک کردی و...
17 تير 1393

قشنگترین استیکر دیواری دنیا

دوتا دونه برچسب تو خونه بود که باران پیداش کرد بعد چند ساعت دیدم روش نقاشی کشیده یکی رو بالای تخت ما و یکی رو بالای تخت خودش چسبونده یه خانم سیاه پوست خوش تیپ که کیف هم داره برای بالای تخت ما اینم یه دختر خوشحال برای بالای تخت خودش  بعد چند روز هنوز دلم نیومده ورشون دارم آخه کدوم استیکر انرژی و جذابیت اینا رو داره ؟ ...
27 خرداد 1393

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

اینم عکس دانشمندی دخترم ( به قول خودش ) اینجا تازه ده روز بود که به مهد رفته بود پی نوشت : سیستممون که هیچ یو اس پی رو نمیخوند به طرز معجزه آسایی درست شد منم تمام عکسارو ریختم تو کامپیوتر که سر فرصت آپلود میکنم ...
24 خرداد 1393

این روزهای مادرت

من در عنفوان جوانی درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام نبود رو ول کردم و بعد هم درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام بود رو  زود شروع نکردم تا اینکه بعد از سالها وقتی شما 4 ماه بود مهمون جسمم شده بودی رفتم و کنکور دادم  قبول هم شدم سال بعدشم همینطور ولی بازم نرفتم و بلاخره وقتی شما یک سال و نیمه بودی تو این شهر قبول شدم همون رشته ای که میخواستم و حالا سومین سال از درس خوندنم میگذره چه سختی ها و چه شب بیداری ها ولی تو تمام این مدت از بیشتر توانم مایه گذاشتم تا شما کمبودی نداشته باشی نمیدونم چقدر موفق شدم یا اصلا موفق شدم یا نه ، لباس شب یلداتو در حالی میدوختم که فرداش امتحان ایستایی داشتم و خیلی چیزهای دیگه که نه...
20 خرداد 1393

طزرجان

چهارشنبه گذشته که تعطیل بود به لطف یکی از دوستان همسر که کلید خونه ی خودشون تو ده رو به ما دادند تا از تعطیلات و آب و هوای خوش طزرجان که در نزدیکی یزد هست بهره ای ببریم . یه خونه قدیمی و مستهلک بود با حیاطی تقریبا کوچک که چندتا درخت میوه  هم داشت امکانات رفاهی خاصی نداشت چون تازه خریداری شده هنوز تعمیراتی هم انجام نشده ولی برای ما که تو یزد فقط در و دیوار تماشا مینماییم بهشتی بود و البته برای باران و هومان ، نا گفته نمونه من شخصا در مناطق ییلاقی خونه های ویلایی نمی پسندم و به خونه های روستایی خیلی بیشتر علاقه دارم خلاصه اینکه حسابی خوش گذشت باران هم تا جا داشت تاب سواری کرد تابی که تشکیل شده بود از یک طناب بلند آویزان از درخت ...
17 خرداد 1393